به استقبال ترسمان برویم
برای تازه شدن دیر نیست
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد. روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد … نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند. مي گويند در زمانهاي دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمي توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد. هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو " می دانم چه حالی داری " چون در واقع نمی داني. یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است. هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند. از صمیم قلب عشق بورز. ممکن است کمی لطمه ببینی، اما تنها راه استفاده بهینه از حیات همین است. در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن. وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: "برای چه می خواهید بدانید؟" هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن. هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن. وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای. راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن. هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر. شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد. سعی کن از آن افرادی نباشی که می گویند : " آماده، هدف، آتش " هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد. چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد. وقتی کت و شلوار تیره به تن داری شیرینی شکری نخور. هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن. وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن. در حمام آواز بخوان. در روز تولدت درختی بکار. طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند. بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر. فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی. ساعتت را پنج دقیقه جلوتر تنظیم کن. هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند. شیر کم چرب بنوش. هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد. فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود. از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس. حس نتوانستن یا بهتر بگویم این توهم خیلی از ما را از کاری که می توانیم بکنیم (یا می توانستیم) باز داشته است. می گوید: توی یه سیرک یه تربیت کننده فیل دیدم که یه فیل رو تنها با یه طناب نه چندان کلفت بسته بود. من با خودم گفتم چرا یه همچین جانور بزرگی این طناب رو پاره نمی کنه و خودش رو آزاد نمی کنه. آخرش به اون تربیت کننده گفتم: مگه این فیل نمی خواد آزاد باشه؟ گفت: خیلی ساده است… وقتی این فیل کوچک بوده این طناب رو به پاش بستن. اون وقت سعی کرده این طناب رو پاره کنه اما چون قدرتش رو نداشته نتونسته. برای همین هم نمی تونه! به همین سادگی!! سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود . سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده تاجری پسرش را برای آموختن « راز خوشبختی » به نزد خردمندترین انسانها فرستاد پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید . مرد خردمندی که او در جستجویش بودآنجا زندگی می کرد بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند . ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ آن منطقه چیده شده شده بود .خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که « راز خوشبختی» را برایش فاش کند . پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد مرد خردمند اضافه کرد : معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم آنوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت : در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت . مرد خردمند از او پرسید : ایا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟ آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن ان کرده است دیدید ؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس . آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در آن ساکن است بشناسد. مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست. او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را . ظرافت گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد خردمند پرسید : پس آن دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است. آنوقت مرد خردمند به او گفت : تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست؛ راز خوشبختی اینست که :
«همه شگفتیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی» طلوع ميكند آن آفتاب پنهاني دوباره پلك دلم ميپرد نشانه چيست كسي كه سبزتر از هزار بار بهار (قيصر امينپور) موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی
مشغول باز کردن بسته بود . میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای
بلند سرداد و گفت : «آقای موش من فقط می
توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه
تو خواهد بود .» روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم» بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . امیدوارم از امروز به بعدبه روز باشم. روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد. او یک آکواریوم ساخت وباقرار دادن یک دیوار شیشه ای در وسط آکواریوم آن رابه دوبخش تقسیم کرد. در یک بخش ماهی بزرگ قرار داشت ودر بخش دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگ تر بود. ماهی کوچک فقط غذای ماهی بزرگ تر بود و دانشمند به او غذای دیگری نمی داد... او برای شکار ماهی کوچک بارها وبارها به سویش حمله برد ولی هر بار به دیوار نامرئی که وجود داشت برخورد می کرد. همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد. پس از مدتی ماهی بزرگ از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت .او باور کرده بود که رفتن به آن سوی اکواریوم و شکار ماهی کوچک امری محال وغیر ممکن است. در پایان دانشمند شیشه وسط اکواریوم را برداشت و راه ماهی بزرگ راباز گذاشت ولی دیگر هیچگاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکردوبه آن سوی آکواریوم نیز نرفت. می دانید چرا ؟ دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار واقعی سخت تر وبلند تر می نمودوآن دیوار . دیوار بلند باور خود بود. باوری از جنس محدودیت.باوری به وجود دیواری بلند وغیر قابل عبور. باوری از ناتوانی خویش... همه ما می خواهیم که به موفقیت برسیم و پله های آن را طی کنیم . این چیزی است که هر کسی می خواهد اما عده کمی حاضر میشوند بهای آن را بپردازند . تنها چند اصل وجود دارد که به افراد کمک می کند تا مراحل ترقی را آنچنان که شایسته آن هستند طی کنند . موفقیت یک طرز تلقی است یک پوستر که روی آن نوشته ایم " من استحقاق داشتن تمام آن چیزها را دارم " موفقیت از سیستم باورهای ما آغاز میشود و سیستم باورهای ما از اینجا آغاز میشود که در مورد خودمان چگونه فکر می کنیم .
نجات دهندگان مي گفتند: "خدا خواست که ما ديشب آن آتشي را که روشن
کرده بودي ببينيم" سوره
ي بقره آيه 216 : چه بسا چيزي را براي خودتان بد بدانيد در حالي كه آن چيز
براي شما خوب است و چه بسا چيزي را دوست داشته باشيد ولي برايتان بد است . سرنوشت انسان، ارتباط مستقیمی به نگاه او در مسائل اطرافش دارد که همواره در حال تغییر میباشد و قابلیتهای هر فرد، به طرز تفکر و باورهای درونی او مرتبط میشود. گاهي اوقات، ما نيز مثل اين ماهيگير نقشه هاي بزرگ، روياهاي بزرگ، مشاغل بزرگ و فرصت هاي بزرگي را كه خداوند در اختيارمان قرار مي دهد باز پس مي دهيم. زيرا ايمانمان بسيار كم است. ما آن ماهيگير را به تمسخر مي گيريم، زيرا او نمي داند تنها چيزي كه احتياج دارد تهيه يك تابه بزرگ تر است. با اين همه، آيا مي دانيد خودمان تا چه اندازه آمادگي داريم كه ايمانمان را گسترده كنيم؟ فراموش نكنيد كه:
اوليور وندل هولمز در جلسه اي حضور داشت. او كوتاهترين مرد حاضر در
جلسه بود. دوستي به مزاح رو به او گفت:
"آقاي هولمز، تصور مي كنم در ميان ما بزرگان
شما قدري احساس كوچكي مي كنيد.
"
هولمز پاسخ داد:
"احساس نيم سكه طلائي را دارم كه مابين پول خرد قرار گرفته باشد. "
دو تا دانه توي خاك حاصلخيز بهاري كنار هم نشسته بودند.
دانه اولي گفت: من مي خواهم رشد كنم! من مي خواهم ريشه هايم را هر چه
عميق تر در دل خاك فرو كنم و شاخه هايم را از ميان پوسته زمين بالاي
سرم پخش كنم... من مي خواهم شكوفه هاي لطيف خودم را همانند بيرق هاي
رنگين برافشانم و رسيدن بهار را نويد دهم... من مي خواهم گرماي آفتاب
را روي صورت و لطافت شبنم صبحگاهي را روي گلبرگ هايم احساس كنم!
و بدين ترتيب دانه روئيد.
دانه دومي گفت: من مي ترسم. اگر من ريشه هايم را به دل خاك سياه فرو
كنم، نمي دانم كه در آن تاريكي با چه چيزهائي روبرو خواهم شد. اگر از
ميان خاك سفت بالاي سرم را نگاه كنم، امكان دارد شاخه هاي لطيفم آسيب
ببينند... چه خواهم كرد اگر شكوفه هايم باز شوند و ماري قصد خوردن آنها
را كند؟ تازه، اگر قرار باشد شكوفه هايم به گل ننشينند، احتمال دارد
بچه كوچكي مرا از ريشه بيرون بكشد. نه، همان بهتر كه منتظر بمانم تا
فرصت بهتري نصيبم شود.
و بدين ترتيب دانه منتظر ماند.
مرغ خانگي كه براي يافتن غذا مشغول كند و كاو زمين بود دانه را ديد و
در يك چشم بر هم زدن قورتش داد.
"پتي هنسن" وقتي
به دست دشمن گرفتار آمد او را در سلولي زنداني كردند.
از نگاه هاي تحقير آميز و برخوردهاي خشن زندانبانان
فهميد كه روز بعد اعدام خواهد شد. داستان را از زبان
راوي اصلي آن بشنويد:
دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود
اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود مي رفت و ساعتها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره مي شد و هيچ نمي گفت.
روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمي گويد.
از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا مي آيد و به اين تكه سنگ خيره مي شود و هيچ نمي گويد.
شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشسستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.»
پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الان در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار مي آيد. نام آن پسر «ميكل آنژ» بود!
قبل از شروع هر کار فیزیکی بهتر است که به اندازه لازم در موردش فکر کرد. حتی اگر زمان زیادی بگیرد.!
از قول یکی از حکیمان همین عصر قضیه جالبی را برایت نقل می کنم:
گفت: بله!
گفتم: یه فیل مثل این نمی تونه این طناب رو پاره کنه؟
گفت: به راحتی!
گفتم پس چرا این طناب رو پاره نمی کنه؟
این حس نتوانستن برای همیشه توی وجود این فیل مونده.
حتی الان هم که قدرتش رو داره هنوز فکر می کنه که نمی تونه!
برای همین هم سعی نمی کنه
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
- اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد.
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
- برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
- من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
” بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . “

ز سمت مشرق جغرافياي عرفاني
شنيدهام كه ميآيد كسي به مهماني
كسي شگفت كسي آن چنان كه ميداني
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای
حسابی باشد .»
اما همین که بسته را
باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود
.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هرکسی که می رسید ، می
گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .
»
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم . از این به
بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ، تله موش هم
ربطی به من ندارد .»
موش که از حیوانات
مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان
داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت
و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چرید شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به
سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های
همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی
در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که
در تله افتاده بود ، ببیند .
او در
تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ، بلکه یک مار
خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار
پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به
هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی
زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی
بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار
آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار و
قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .»
مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به
سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر کردند ،
تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای
سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه
دار مجبور شد ، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا
بپزد .
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز
صبح ، در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در
روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه
دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی
برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه
می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش
نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، کمی
بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
ادامه مطلب
سرانجام خسته و نا اميد، از تخته پارهها كلبهاي ساخت تا خود را
از خطرات مصون بدارد و در آن لختي بياسايد.
اما هنگامي که در اولين شب آرامش در جستجوي غذا بود، از دور ديد كه
كلبهاش در حال سوختن است و دودي از آن به آسمان مي رود. بدترين
اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فرياد زد: «
خدايــــــــــــا! چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟ »
صبح روز بعد با صداي بوق كشتياي كه به ساحل نزديك ميشد از خواب
پريد.
كشتياي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حيران بود.
ادامه مطلب
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و
ميخواهد چه کند؟ پسرش پاسخ داد: پدر برو و سيب زمينيهايت را بکار، اين
بهترين کاري بود که از اينجا ميتوانستم برايت انجام بدهم.
نتيجه اخلاقي: هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان
تصميم به انجام کاري بگيريد ميتوانيد آن را انجام بدهيد .
انسانهای موفق، از درون ، افراد پیروز و سعادتمندی میباشند، زیرا آنان قبل از بروز موفقیت در عالم بیرون، این موفقیت و پیروزی را در اعماق وجودشان کسب نموده و بر مبنای آن، به خلق پیروزیهای بیشتر میپردازند.
هر پیروزی، مقدمهی پیروزی بزرگتری در آیندهی نزدیک میباشد؛ پس میبایست انسان، همواره خود را از درون تقویت نموده و با کسب باورهای مثبت و اعتماد به نفسی قوی، سرنوشتی زیبا را رقم زند و به انتظار زیباییهای بیشتری در مسیر زندگی بنشیند. هر فردی برای ارتقای شخصیت اجتماعی خود و کسب محبوبیت و مطلوبیت اجتماعی خویش تلاش مینماید و راز محبوبیت و مطلوبیت اجتماعی را در کوچه پس کوچههای مسیر زندگی جستوجو مینماید؛ اما فقط یک نکتهی عمیق، در این موضوع وجود دارد و آن، این است که: از کوزه همان برون تراود که در اوست.
ماهيگير متبحر تا هنگام شب شاهد اين ماجرا بود، از اين كه مي ديد دوستش تمام مدت وقتش را تلف مي كند سرانجام كاسه صبرش لبريز شد و پرسيد: چرا هر چي ماهي بزرگ صيد مي كني دوباره توي آب مي اندازي؟
ماهيگير بي تجربه جواب داد: خوب معلومه، براي اينكه من فقط يه تابه كوچك دارم!

آن عده از انسان ها كه از حركت و رشد مي ترسند، به وسيله زندگي بلعيده
مي شوند.

بخشش و گذشت کردن خوب است، اما کار آسانی نیست. وقتی کسی شما را عمیقا آزرده، خیلی
مشکل است که نسبت به او عداوت و دشمنی نداشته باشید. اما گذشت، به شکل شگفت انگیزی
برای سلامت جسمی و ذهنی شما مفید باشد. انسانهایی که می بخشند کمتر دچار افسردگی،
عصبانیت و استرس می شوند و نسبت به زندگی بیشتر امیدوارند.
دکتر فردریک لوسکین
نویسنده کتاب "بخشیدن برای همیشه" می گوید: "بخشیدن و گذشت کردن از فرسودگی ما
جلوگیری کرده، و ضعف سیستم ایمنی بدن ما را کاهش می دهد و باعث می شود بیشتر احساس
نشاط و سرزندگی کنیم."
اگر مایل به یادگیری "هنر بخشیدن" هستید،روی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما
سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه
اتفاقى خواهد افتاد.
ادامه مطلب
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت
کرد
ادامه مطلب
"مادر ترزا"
از ميان ميله هاي سلول به زندانبانم نگريستم. نگاهش از
نگاهم گريزان بود، چون معمولاً كسي به مرده نگاه نمي
كند. به صدا درآمدم و گفتم: ببخشيد، كبريت خدمتتان
هست؟ نگاهم كرد، شانه هايش را بالا انداخت و براي روشن
كردن سيگار به من نزديك شد.
ادامه مطلب
يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
ادامه مطلب
به هر كجا كه مي رويد عشق و محبت افشانيد و اين كار را از خانه خودتان آغاز كنيد: به فرزندانتان، به همسرتان، به شوهرتان و به همسايه ديوار به ديوارتان عشق بورزيد... هرگز پذيراي كسي نباشيد مگر اين كه او را راضي تر و شادمان تر از قبل بدرقه كنيد. تجسم عيني مهرباني هاي خداباشيد، مهربان در چهره، در چشمان، در لبخند و در سلام هاي گرم و دوستانه.
"مادر ترزا"
استاد دانشگاهي از دانشجويان رشته جامعه شناسي خواسته بود تا به كوچه پس كوچه هاي كثيف و پر جمعيت بالتيمور بروند و سوابق 200 پسر نوجوان را گرد آورند. سپس از آنان خواسته بود كه نظر و ارزيابي خود درباره آينده همان نوجوانان را در گزارشي به رشته تحرير درآورند. دانشجويان در مورد هر يك از اين نوجوانان نوشته بودند: " هيچ شانسي ندارد". بيست و پنج سال پس از اين واقعه، استادي ديگر از دانشگاه ضمن برخورد با مدارك و بررسي هاي اين تحقيق از دانشجويان خود مي خواهد تا مساله را پيگيري كنند و ببينند چه بر سر آن 200 نوجوان آمده است. دانشجويان دريافتند به استثناي 20 پسري كه مرده و يا به محل هاي ديگر كوچيده بودند، 176 نفر از 180 نفر باقيمانده در شغل هاي نسبتاً خوبي چون وكالت، طبابت و تجارت مشغول بكار هستند.
ادامه مطلب
مغازه داري روي شيشه مغازه اش اطلاعيه اي به اين مضمون نصب كرده بود "توله هاي فروشي". نصب اين اطلاعيه ها بهترين روش براي جلب مشتري، بخصوص مشتريان نوجوان است، به همين خاطر خيلي بعيد بنظر نمي رسيد وقتي پسركي در زير همين اطلاعيه هويدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسيد: "قيمت توله ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بري قيمتشون از 30 تا 50 دلاره."
ادامه مطلب
روزي گاندي در حين سوار شدن به قطار يك لنگه كفشش درآمد و روي خط آهن افتاد. او به خاطر حركت قطار نتوانست پياده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندي با خونسردي لنگه ديگر كفشش را از پاي درآورد و آن را در مقابل ديدگان حيرت زده اطرافيان طوري به عقب پرتاب كرد كه نزديك لنگه كفش قبلي افتاد. يكي از همسفرانش علت امر را پرسيد. گاندي خنديد و در جواب گفت: مرد بينوائي كه لنگه كفش قبلي را پيدا كند، حالا مي تواند لنگه ديگر آن را نيز برداشته و از آن استفاده نمايد.
| Design By : Mihantheme |





